درباره وبلاگ

با سلام من بهروز عبدالی 20 ساله از ارومیه هستم دانشجوی ترم 2 مدیریت صنعتی از دانشگاه اذر ابادگان ارومیه.من این وبلاگ رو فقط واسه کسی که خیلی دوستش دارم درست کردم تا بهش بفهمونم که عاشقشم و براش میمیرم.شیلا میمیرم برات.
عاشق ان نیست که کنارت باشد.عاشق ان است که وفادارت باشد.
من همونم كه هميشه غم وغصم بيشماره
اونيكه تنها ترينه حتي سايه هم نداره
هررفيق راهي با من دو سه روزي همسفر شد
ادعاي هر رفاقت واسه من چه زودگذر شد
چه ثمر از اين رفاقت چه اثر از اين نجابت
وقتي قد سر سوزن به وفا نكرديم عادت
فهرست اصلي
دوستان
نوشته هاي پيشين
طراح قالب
POWERED BY

می دونم برات عجیبه این همه اصرار و خواهش
این همه خواستن دستات بدون حتی نوازش
می دونم برات عجیبه من با اون همه غرورم
پیش همه بدی هات چه جوری بازم صبورم
میدونی چرا همیشه بدهکار تو میشم
وقتی نیستی یه جور با خیالت راضی میشم
می دونی واسه چی از تو می خونم می خندم
تا تو نبینی گریه هامو هر دو چشمامو می بندم
چاره ای جز این نداشتم اخه خون شدی تو رگهام
میمیرم اگه نباشی بی تو من بد جوری تنهام

اون که یه وقتی تنها کسم بود
تنها پناه دل بی کسم بود
تنهام گذاشت رفت از کنارم
از درد دوریش من بی قرارم
خیال میکردم پیشم میمونه
ترانه ی عشق واسم میخونه
خیال میکردم یه همزبونه
نمیدونستم نامهربونه
بااینکه رفته اما هنوزم
از داغ عشقش دارم میسوزم
فکر و خیالش همش باهامه
هرجا که میرم جلو چشامه
دلم میخواد تا دووم بیارم
رو درد دوریش مرهم بذارم
اما نمیشه راهی ندارم
نمیتونم من طاقت بیارم
نمیتونم من طاقت بیارم

درد دل هاي بهروز در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 ساعت 5:52 بعد از ظهر موضوع | لينک ثابت


دلم پر از خون شده قدر یه دریا
سلام بی جواب چرا خدایا اگر رفاقت اینه حقیقت چیه دست گرم محبت تو تو دست کیه خیلی دلم گرفته از این زمونه چرا باید یه عاشق تنها بمونه یه روزی عاشق بودم آرزو داشتم شیطون بودم دنیارو روسرم میزاشتم حالا مثل یه مرغ بال و پر شکسته افتاده ام از نفس خسته ام خسته برام از عشقت مونده یه قلب رسوا با یه دنیا محبت مونده ام تنهای تنها من کسی رو ندارم حرفامو بگم دارم آروم میسوزم تو آتیش غم خاکسترم تو آتیش داره تنم میسوزه میدونم مرگه دلم همین امروزه هرشب كه فرصت مي كنم جوياي حالش مي شوم از خويش بي خود گشته و مست خيالش مي شوم در آسمان آرزو هر دم صدايش مي زنم چشمم چو بر رويش فتد محو جمالش مي شوم در هر شب تاريك من بدر است ماه صورتش از شرم اين ديدار نو من هم هلالش مي شوم جاريست اشك از ديدگان هرآن كه يادش مي كنم مقبول درگاهش شوم اشك زلالش مي شوم سرگشته و حيران شدم دلتنگ و بي ايمان شدم گويم به هر شيدا دلي خط است و خالش مي شوم جوياي حالش مي شوم مست از خيالش مي شوم با اين دل سودائيم رنج و ملالش مي شوم تاريكي و ظلمت گذشت خورشيد از نو سر كشيد انگار خواب است اينكه من غرق وصالش مي شوم


درد دل هاي بهروز در دوشنبه هشتم مرداد 1386 ساعت 5:4 بعد از ظهر موضوع | لينک ثابت
دلم مي خواهد گريه كنم به حال زار اين دلم
دلم مي خواهد داد بزنم واسه رهايي از خودم
دلم مي خواهد پر بكشم به آسمون سفر كنم
روي ابرها بشينم به آدما نظر كنم
دلم مي خواهد داد بزنم همه جا فرياد بزنم
بگم ستاره گم شده خاموش و بي صدا شده
از عشقش جدا شده تازه مثل ما شده
بي نور و بي صدا شده داره هق هق ميكنه
اونم مي خواهد گريه كنه از اين دل بي همزبون
پيش خدا شكوه كنه آره دلش گرفته
مثل من سرشتش طالعش شوم شوم
اين دلش پر ز خون ميگن بهش غصه نخور
اينم يه جور حكمت حكمت اوني كه هميشه
بالا تر از ابر من داره ما رو ميبينه
واسمون اشك ميريزه ميگن طاقت نداره گريمون و ببينه
اونه كه مي دونه ما داريم فنا ميشيم 
توي راه عاشقي مثل اون خدا ميشيم
اگه اين كفر ما مي خوايم كافر بشيم 
توي اين دنيا ما مي خوايم عاشق بشيم 
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ای باغبان در باغ را نبند من که دزد گل ها نیستم
خودم گلی دارم محتاج هر گلی نیستم.

درد دل هاي بهروز در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 ساعت 6:33 بعد از ظهر موضوع | لينک ثابت

سلام.سلامی به روشنایی مهتاب و به تنهایی سرآمد
عاشقان همچون لیلی و مجنون.عزیزم دوستی اتفاق است و جدایی قانون
آن.خدا کند که هیچ قانونی منجر به جدایی نگردد.من زمانی میتوانم به
زندگی خود ادامه بدهم که با تو باشم. من زندگی خود را با تو معنی دار
وبی تو فانی می بینم.
شیلا جان ... یاذت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانیت در تمام
وجودم است.عزیزم محبت را در پاکی نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت
معنی کردم و بدان که زیباترین لحظه ها در کنار تو بودن است.
شاید شاد ترین لحظه ی هر کس روز تولدش باشد من این لحظه ی خوش
را هزاران بار به تو تبریک می گوییم.اما شاد ترین لحظه ی زندگی من وقتی
است که صدای گرمت را می شنوم و روز تولد من وقتی است که با تو آشنا
شدم.من اینک با شادی تو شادم و به فرشته ای مانند تو افتخار می کنم.
آری تو فرشته به دنیا امدی ... فرشته بزرگ شدی ... و فرشته ی نجات من
شدی .
بر سر هر عشقی مشکلاتی هست ................ همه می گویند اسیر
سراب چشمانت شده ام .... همه می گویند اسیر تار های بافته ی
احساست شده ام.... همه می گویند و باز هم می گویند که قلبم را در
سراب گم کرده ام و روزی مرا در بازار عشاقت به قیمت یک لبخند خواهی
فروخت ولب من تنها به چشمان سیاهت نگاه می کنم تا پاسخ سوالهایم را
در نگاهت پیدا کنم.و به آن ها بگویم که من از صمیم قلب دوستت دارم.
من تو را در تو جستجو کردم
نه در ان خواب های رویایی
در دو دست تو سخت کاویدم
پر شدم پر شدم ز زیبایی
عشق کلید شهر قلب است به شرط آن که قفل دلت هرز نباشد که با هر
کلیدی باز شود.
خیلی دلم تنگه برات شیلا 
به خاطر خدا یکی یه خبری از شیلا برام بیاره.

درد دل هاي بهروز در جمعه بیست و دوم تیر 1386 ساعت 11:30 قبل از ظهر موضوع | لينک ثابت
انگار دلت منتظر بهونه ست
دربدر یه حرف عاشقونه ست
انگار پریشون شده قلب نازت
غم میریزه از آهنگهای سازت
انگار دلت بدجوری داغون شده
بدبیاری آورده مجنون شده
انگار غریبه شدی با دست من
بیگانه ای با چشمهای مست من
انگار که تب داری کمی سردته
شاید بهونه ات مال این دردته
خسته شدی خسته و بی حوصله
می خوای بگیری از دلم فاصله ؟
ولی بدون که بی تو من می میرم
با گرمی دست تو جون می گیرم


nly








heila 


حتما خیلی از شما ها میخواستین من رو
ببینین اینم عکس من.

اینم عکس برادر زادم و دختر عمم.







درد دل هاي بهروز در چهارشنبه بیستم تیر 1386 ساعت 1:25 بعد از ظهر موضوع | لينک ثابت

امروز چندین عکس عاشقانه ی کردی
میگذارم.








-klein.jpg)



البته اینم بگم که من هیچ انگیزه ی سیاسی ندارم
فقط خواستم شیلا رو شاد کنم.
درد دل هاي بهروز در یکشنبه هفدهم تیر 1386 ساعت 7:17 بعد از ظهر موضوع | لينک ثابت

دلم واست خیلی تنگ شده شیلا

به گل گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من خوشگل تر است..."
به پروانه گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من زيبا تر است..."
به شمع گفتم: "عشق چيست؟" گفت: "از من سوزان تر است..."
به عشق گفتم: "آخر تو چيستی؟" گفت: "نگاهی بيش نيستم

As'siz bir
Heyat Gunas'siz Bir Dunyaya
Benzer
زندگی بدون عشق مثل سرزمین بدون آفتاب است


امشب دوباره عطر تورا بو کردم
خاطراتت دوباره زنده شد
وبه یادت اشک ریختم
چقدر جایت کنارم خالی شد
و من
در حسرت نگاه معصومانه ات ماندم
امشب دوباره عطر تو را بو کردم
یادم آمد که با من بودی
دوباره با غم خو کردم
کاش می آمدی
و من
از شوق به آسمان می رفتم
باران می شدم
قطره ای
روی رخت می گشتم
عطر تو در فضا می پیچید
و من . . . همیشه عطر تو را بو می کردم

sheila ben sani sevioroum
شیلا من تو رو دوست دارم
behrouz seni istiourom
بهروز تو رو می خواد
sanan bas'ga hech kese sevmiourom
به جز تو کسی رو دوست ندارم
inan alaha
به خدا باور کن.



شیلا به خدا دارم از دوریت دیونه میشم.
![]()
![]()
![]()
درد دل هاي بهروز در جمعه پانزدهم تیر 1386 ساعت 6:31 بعد از ظهر موضوع | لينک ثابت


بچه های کلاسمون (اکبر- محمد-فرشید و جمعی از دختران ) از من
خواستند تا یک شعر جدایی و تنفر بگذارم من هم قبول کردم.و با اجازتون
این رو انتخاب کردم.





چه اشتباهي كردم كه اسمتو آوردم
خوبيش اينه لااقل واست قسم نخوردم
راستي چه عالمي بود اگه بدا نبودن
جدا مي شيم ما از هم، چون خيلي ها حسودن
ديشب تا صبح نشستم زير نگاه مهتاب
تو خيلي خوبي اما، فقط تو عالم خواب
عكسا و هديه هاتم، مي دم به يه واسطه
تا كه به خير و خوشي، تموم شه اين رابطه
حرفاي عاشقونه همش ماله قديمه
مث همون حرفا كه ماها بهم زديمه
هر وعده اي كه دادي به هركسي عمل كن
غصه هاشو يه جوري، با مهربوني حل كن
نذار كه عشقت واسش مشكل و دردسر شه
نذار كه از دست تو، راهي يه سفر شه
چه وقتايي تلف شد با تو سر قرارا
تكليفا روشن مي شه هميشه تو بهارا
گناه تو همين بود نداشتن صداقت
اما گناه من بود نكردن خيانت
سفيدي نگاهت، نابه شبيه برفه
آب مي شه زود و فقط به قيمت يه حرفه
ديگه خدانگهدار، لحظه هاي قيمتي
منو ببخش عزيزم هركي داره قسمتي
دنيارم اگه بدي دلم ازت صاف نمي شه
دلي كه بشكنه و كدرشه، شفاف نمي شه
نه ديگه، دوست دارم محاله باورم بشه
اسم تو ديگه محاله تو دلم جا بشه
حيف اون بتي كه از تو براي خودم ساخته بودم
من مقصر نبودم چون تو رو نشناخته بودم
اصل مطلب اينه كه برو پي كار خودت
ديگه نمي خوامت، لعنت به تو و اون روز تولدت
شايد اشتباهه اما عاشقا دروغ مي گن
آدماي مهربون و باوفا دروغ مي گن
اونا كه مي گن كه تا هميشه ديوونتن
بذا بي پرده بگم كه به شما دروغ مي گن
اونا كه مي آن به اين بهونه ها، كه اومدن
از توي شهر قشنگ قصه ها، دروغ مي گن
اونا كه فدات بشم تكيه كلامشون شده
به تموم آسمونا، به خدا دروغ مي گن
اونا كه با قسم و آيه مي خوان بهت بگن
تا قيامت نمي شن ازت جدا، دروغ مي گن
حيف لحظه هاي خوبي كه براي تو گذاشتم
حيف غصه اي كه خوردم، چون ازت خبر نداشتم
حيف اون روزا كه كلي ناز چشماتو كشيدم
حيف شوقي كه تو گفتي داري اما من نديدم
حيف حرفاي قشنگي كه براي تو نوشتم
حيف رويام كه واسه تو از قشگياش گذشتم
حيف شبها كه نشستم با خيالت زير مهتاب
حيف وقتي كه تلف شد واسه ديدن تو، توي خواب
حيف با وفايي من، حيف عشق و اعتمادم
حيف اون دسته گلي كه، توي پاييز به تو دادم
حيف فرصتهاي نقرم، حيف عمرم و دقيقم
حيف هر چي به تو گفتم، راس راسي حيف سليقم
حيف اشكايي كه ريختم واسه تو دم سپيده
حيف احساس طلاييم، حيف اين عشق و عقيده
حيف شاديم توي روزي كه مي گن تولدت بود
حيف عاشقيم كه گفتي اولش كار خودت بود
حيف اون همه قسم ها كه به اسم تو نخوردم
حيف نازي كه كشيدم چون كه طاقت نياوردم
حيف اون كسي كه دائم عاشقم بود توي رويا
حيف كه تو از راه رسيدي اونو دادمش به دريا
حيف چيزي كه ندارم، حيف ذوقي كه نكردي
حيف گرماي دستم، كه سپردمش به سردي
حيف قلبم كه يه روزي دادمش دستت امانت
حيف اعتماد اون روز، حيف واژه خيانت
حيف اون شبي كه گفتم پيش تو كم ستاره
حيف اون حرفا كه گفتي، گفتم اشكالي نداره
حيف چشمايي كه گفتم، به تو با لباي خندون
حيف آرزوي ديدار، با تو بودن زير بارون
حيف هر چي كه سپردم، حيف هر چي كه نبودي
حيف تكليفم، بياو روشنش كن تو به زودي
ما كه رفتيم ولي يادت باشه ديوونه بوديم
واسه تو يه عمر اسير، تو كنج اين خونه بوديم
ما كه رفتيم تو بمون با هركي كه دوسش داري
با اوني كه پنهوني سر روي شونش مي ذاري
ما كه رفتيم ولي اين رسم وفاداري نبود
قصه چشماي تو واسه ما تكراري نبود
ما كه رفتيم حالا تو مي موني و عشق جديد
مي دونم چند روز ديگه مي شنوم جدا شديد
ما كه رفتيم ولي مزد دستاي ما اين نبود
دل ما لايق اينكه بندازيش زمين نبود
ما كه رفتيم وليكن قدر تو دونسته بوديم
بيشترم خواسته بوديم ولي نتونسته بوديم
ما كه رفتيم تو برو دل بده دست ديگري
به قول حافظ ما هم داريم يه ياره سفري
ما كه رفتيم تو بشين زير نگاه عاشقش
آرزوم اينه فقط تلف نشه دقايقش
ما كه رفتيم تو برو دنبال طالع خودت
ببينم كه سال ديگه، كي مياد تولدت؟
ما كه رفتيم تو بمون با اون كه از راه اومده
اون كه با اومدنش خنجر به قلب من زده
ما كه رفتيم دل نديم ديگه به عشق كاغذي
لااقل مي اومدي پيشم، واسه خداحافظي
تو زندگيت....
به هيچ كس اعتماد نكن.... مي دوني چی به هیچ کس .مي





این هم درخواست نیلو فر خانم بو که شعرشو برام اماده کردن من به خاطر
قدر دانی ازشون این شعرو گذاشتم.
دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد
داستان غم پنهاني من گوش كنيد
قصه بي سر و ساماني من گوش كنيد
گفت و گوي من و حيراني من گوش كنيد
شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا كي؟
سوختم سوختم اين راز نهفتن تا كي؟
روزگاري من و او ساكن كويي بوديم
ساكن كوي بت عربده جويي بوديم
عقل و دين باخته ديوانه رويي بوديم
بسته سلسله سلسله مويي بوديم
كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود
نرگس غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت
سنبل پر شكنش هيچ گرفتار نداشت
اينهمه مشتري و گرمي بازار نداشت
يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت
اول آنكس كه خريدار شدش من بودم
باعث گرمي بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او
داد رسوايي من شهرت زيبايي او
بسكه دادم همه جا شرح دلارايي او
شهر پر گشت ز غوغاي تماشايي او
اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
كي سر برگ من بي سروسامان دارد
چاره اينست و ندارم به از اين راي دگر
كه دهم جاي دگر دل به دل آراي دگر
چشم خود فرش كنم زير كف پاي دگر
بر كف پاي دگر بوسه زنم جاي دگر
بعد از اين راي من اينست و همين خواهد بود
من بر اين هستم و البته چنين خواهد بود
پيش او يار نو و يار كهن هردو يكي ست
حرمت مدعي و حرمت من هردو يكي سي
قول زاغ و غزل مرغ چمن هردو يكي ست
نغمه بلبل و غوغاي زغن هر دو يكي ست
اين ندانسته كه قدر همه يكسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود
چون چنين است پي كار دگر باشم به
چند روزي پي دلدار دگر باشم به
عندليب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به
نوگلي كو كه شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
آن كه بر جانم از او دم به دم آزاري هست
ميتوان يافت كه بر دل ز منش ياري هست
از من و بندگي من اگر اشعاري هست
بفروشد كه به هر گوشه خريداري هست
به وفاداري من نيست در اين شهر كسي
بنده اي همچو مرا هست خريدار بسي
مدتي در ره عشق تو دويديم بس است
راه صد باديه درد بريديم بس است
قدم از راه طلب باز كشيديم بس است
اول و آخر اين مرحله ديديم بس است
بعد از اين ما و سر كوي دل آراي دگر
با غزالي به غزلخواني و غوغاي دگر
تو مپندار كه مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بيرون نرود
وين محبت به صد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است اين برود چون نرود
چند كس از تو و ياران تو آزرده شود
دوزخ از سردي اين طايفه افسرده شود
اي پسر چند به كام دگرانت بينم
سرخوش و مست ز جام دگرانت بينم
مايه عيش مدام دگرانت بينم
ساقي مجلس عام دگرانت بينم
تو چه داني كه شدي يار چه بي باكي چند
چه هوسها كه ندارند هوسناكي چند
يار اين طايفه خانه برانداز مباش
از تو حيف است به اين طايفه دمساز مباش
ميشوي شهره به اين فرقه هم آواز مباش
غافل از لعب حريفان دغل باز مباش
به كه مشغول به اين شغل نسازي خود را
اين نه كاري ست مبادا كه ببازي خود را
در كمين تو بسي عيب شماران هستند
سينه پر درد ز تو كينه گذاران هستند
داغ بر سينه ز تو سينه فكاران هستند
غرض اينست كه در قصد تو ياران هستند
باش مردانه كه ناگاه قفايي نخوري
واقف كشتي خود باش كه پايي نخوري
گرچه از خاطر وحشي هوس روي تو رفت
وز دلش آرزوي قامت دلجوي تو رفت
شد دل آزرده و آزرده دل از كوي تو رفت
با دل پر گله از ناخوشي خوي تو رفت
حاش لله كه وفاي تو فراموش كند
سخن مصلحت آميز كسان گوش كند

درد دل هاي بهروز در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386 ساعت 5:1 بعد از ظهر موضوع | لينک ثابت
روژگاری به ختم تا که ی هه روهایه روزگار بختم تا کی اینطوریه
من ودلداری له یه ک جودایه من و دلدارم از هم جاییم
خودایه تا که ی حالی من وابی خدایا تا کی حالم اینطوری می مونه
هه موو ژیانم هه ر به ته نها بی تمام زندگی ام پر از تنهایی است
سه رانسه ر دونیا حالم ده زانی تمام دنیا حالم رو میدونن
که س چاره ی ده ردی دلم نازانی کسی چاره یدردم رو نمیدونه


ا گر که تیه دلی من خه و نا که وه چاوی من
چما ته ژ من دوور که تی بیژه رونیا چاوی من

درد دل هاي بهروز در دوشنبه یازدهم تیر 1386 ساعت 8:23 بعد از ظهر موضوع | لينک ثابت

به دل دارم هزاران نال و درد
منم عاشقترین تنهای شبگرد
شده حرف و حدیثم بی وفایی
ندارد بی تو این دنیا صفایی
شقایق گفت با زندگی کن
بیا عاشق بمان و عاشقی کن
به او گفتم تو درس عشق خواندی؟
جفا و کینه را از پیش راندی؟
بگفتا عاشقم من بت پرستم
تو را بعد از خدایم می پرستم
قبول شد چنین عشقش به پیشم
بگفتم تا ابد پیشش نشینم
خلا صه عهد بستیم و نشستم
از این بهتر نمی شد سر نوشتم
خیال کردم که او دل سوز ما شد
چراغ محفل شب های ما شد
زمان پیش ما چون باد طی شد
بهار رفت و زمستان امد و دی شد
به او گفتم تو عهدت را شکستی؟